گفتگو با جانباز جنگ تحمیلی و آزاده سرافراز:

با دیدن تصویر امام(ره) از صفحه تلویزیون، جشن انقلاب را در کنار جاده سقز ـ دیواندره برپا کردیم

شناسه : 847 27 آوریل 2020 - 13:07 78 بازدید ارسال توسط :
یک شب در رستوران مشغول پذیرایی از مسافران رستوران بودم که مجری تلویزیون گفت: توجه! توجه! به یک باره تمام میهمانان به تلویزیون خیره شدند. تلویزیون تصویر مردی را نشان می داد که عکس شاه را وارونه در دست گرفته بود و در خیابان های تهران می چرخید و بعد از آن تصویر امام خمینی(ره) بر صفحه تلویزیون ظاهر شد.
با دیدن تصویر امام(ره) از صفحه تلویزیون، جشن انقلاب را در کنار جاده سقز ـ دیواندره برپا کردیم
پ
پ

حاج صدیق خالدیان جانباز جنگ تحمیلی و آزاده سرافراز در گفت و گو با خبرنگار ما گفت: سال ۱۳۴۱ در روستای باغ چله از توابع شهرستان دیواندره به دنیا آمدم. فضای پاک و بی آلایش روستا فرصت مناسبی بود برای اینکه خودم را بهتر بشناسم، ولی حمایت ها بی دریغ رژیم ستم شاهی پهلوی از مالکان زورگو و ظلم و ستم مالکان بر مردم بی پناه روستای باغ چله، اولین جرقه های تنفر از رژیم پهلوی را در وجود من روشن کرد.

مالکان به پشتیبانی ژاندارمری زمین های کشاورزی مردم را غصب می کردند و مردم بی پناه نیز نمی توانستند کاری انجام دهند. اصلاً قانونی وجود نداشت که مردم شکایتشان را تسلیم یک نهاد حقوقی کنند. نیروهای امنیتی از مالکان حمایت می کردند و مردم فقط می توانستند سکوت کنند و چیزی نگویند. نظام ارباب رعیتی به طور کامل اجرا می شد و مردم روستاها به عنوان رعیت باید در خدمت مالکان و اربابان کار می کردند و لم تا کام حرف نمی زدند.

وضعیت نابسامان روستا و ظلم و ستم مالکان باعث شد خیلی زود دست از درس و مدرسه بکشم و برای اینکه به امرار معاش خانواده ام کمک کنم کاری برای خودم دست و پا کنم. زمانی که از خانواده ام خداحافظی می کردم، مادرم دستش را رو به آسمان گرفته بود و دعا می کرد. آن لحظه نمی دانستم که مادرم چرا دعا می کند، ولی بعدها فهمیدم که مادرم برای ریشه کن شدن ظلم و ستم رژیم پهلوی و عمال رژیم دعا می کند که فرزندش مجبور نباشد علی رغم سن و سال کمش راهی دیار غربت شود.

پای در مسیری نهاده بودم که خودم هم نمی دانستم انتهای مسیرم کجاست. بالاخره سر از تهران در آوردم و در یک شرکت ساختمانی با دست مزد روزانه ۱۸ تومان مشغول به کار شدم. پسر بچه ای یازده، دوازده ساله بودم که در شهر غریب مشغول به کار بودم و چون هیچ وسیله ارتباطی با روستا وجود نداشت، خبری از خانواده ام نداشتم و به شدت احساس دل تنگی می کردم.

بعد از گذشت دو سال تصمیم گرفتم که به زادگاهم برگردم و یک شغل مناسب در محل زندگی خودم دست و پا کنم. بعد از مدتی سر از یک رستوران بین راهی در استان کردستان درآوردم. علی رغم اینکه وظیفه ام در رستوران، حضور در محل غذاخوری بود ولی برای اینکه بتوانم مقداری پول پس انداز کنم کارها دیگری هم چون کمک به آشپز و هم چنین شستن ظرف و ظروف را نیز انجام می دادم.

حدود دو سالی از حضورم در رستوران بین راهی سقز ـ دیواندره می گذشت و به نحوی به عنوان نیروی ارشد رستوران شناخته می شدم. حضور در کنار مردمی که به رستوران می آمدند نشان می داد که مردم از رژیم دل خوشی ندارند و نشانه های تغییر در رژیم دیده می شد. البته تمام امید افرادی هم چون من به خداوند بود و بس.

تمام مزدم را یک جا برای خانواده ام می فرستادم ولی انعامی را که از مشتریان رستوران دریافت می کردم را برای روز مبادا پس انداز می کردم.

روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و همه مردم در انتظار روشنایی صبح بودند. تا اینکه روز موعود فرا رسید. یک شب در رستوران مشغول پذیرایی از مسافران رستوران بودم که مجری تلویزیون گفت: توجه! توجه! به یک باره تمام میهمانان به تلویزیون خیره شدند. تلویزیون تصویر مردی را نشان می داد که عکس شاه را وارونه در دست گرفته بود و در خیابان های تهران می چرخید و بعد از آن تصویر امام خمینی(ره) بر صفحه تلویزیون ظاهر شد. با اینکه هیچ شناختی از حضرت امام خمینی(ره) نداشتم، ولی با دیدن تصویر ایشان احساس کردم تمام آرزوهایم در حال تحقق یافتن است.

مات و مبهوت به تلویزیون نگاه می کردم که ناگاه چند پرس غذایی که در دست داشتم از دستم رها شد و بر روی زمین افتاد. سریع به طرف محل اندوخته پول هایم رفتم و تمام ۳۵۰ تومانی که در طول این مدت پس انداز کرده بودم را بردشتم و به طرف مغازه سوپر مارکت کنار رستوارن رفتم و به صاحب مغازه سوپر مارکت گفتم: کاک اسماعیل! تمام نقل و شیرینی های داخل مغازه ات را به من بفروش. با ۳۱۰ تومان تمام نقل و شیرینی های مغازه را خریده ام و در میان مسافران رستوران تقسیم کردم.

بعد به همراه مسافران رستوران تصمیم گرفتیم، جشن بزرگ را ترتیب دهیم. همراه مسافران رستوران به کنار جاده رفتیم و آتش بسیار بزرگی را در کنار جاده روشن کردیم و مشغول جشن و پایکوبی شدیم. مردم شعار الله اکبر سر می دادند. در این میان یک جوان زیبا روی آذری زبان، شعری را با صدای دلنشین قرائت می کرد که هم اکنون نیز در خاطرم باقی مانده است. آن جوان می خواند:

«باطل سرنگون گشت و حق بیدار شد //  کاخ های سلطنت ویران شد // در ضمیرش انقلاب آمد پدید // شب گذشت و آفتاب آمد پدید // الله اکبر // الله اکبر // الله اکبر».

شب فراموش نشدنی بود و همه ۲۰۰ مسافری که در رستوران بودند به نحوی مشغول شادی و سرور بودند. دیدن سیمای نورانی امام خمینی(ره) امید را در دل مردم زنده کرده بود و مردم مطمئن شده بودند که یک بار دیگر می توانند زندگی کنند، بدون ظلم و ستم مالکان. آن شب مردم در کنار جاده دیواندره ـ سقز پیروزی انقلابشان را جشن گرفتند.

شهدای اهل تسنن و تشیع در حالیکه خونشان در هم آمیخته بود، دست در دست هم به شهادت می رسیدند

گروهک های ضد انقلاب به زور اسلحه کلاس نضهت سواد آموزی را تعطیل کردند

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، هم چنان در رستوران بین راهی دیواندره ـ سقز مشغول کار بودم. البته کار کردنم مانع ادامه تحصیلم نبود و به صورت شبانه در امتحانات پایان ترم شرکت می کردم و قصد داشتم تا اخذ دیپلم به تحصیلم ادامه دهم. با تمام مشغله ای که داشتم، از محضر ماموستا غفاری و ماموستا حسینی نیز بهره می بردم و به عنوان طلبه سنتی علوم دینی را نیز فرا می گرفتم.

بعد از مدتی تصمیم گرفتم به عنوان مربی نهضت سواد آموزی وارد این عرصه شوم و گامی در راستای ریشه کنی بی سوادی در شهر و روستای خودم بردارم و به عنوان اولین آموزش یار نهضت سواد آموزی در شهرستان دیواندره و روستای باغ چله ـ زادگاهم ـ مشغول کار شدم.

در ابتدای امر ۱۸ نفر از افراد بی سواد اما مشتاق زادگاهم نزد من آمدند و ثبت نام کردند و به این ترتیب در اولین روزهای تشکیل کلاس استقبال خوبی از این کلاس ها شد. به مرور زمان تعداد پیرمردهای کلاسم به ۴۲ تا ۴۳ نفر رسید. ساعت تشکیل کلاس بعد از فراغت از کار کشاورزی بود و حدوداً از ساعت ۶ غروب تا ۸ شب این کلاس ها ادامه داشت، ولی گاهی نوآموزان به اصرار خودشان تا ساعت ۱۱ و گاهی تا پاسی از شب مشتاقانه در کلاس می نشستند و من برایشان حرف می زدم.

چون ساعت برپایی کلاس ها مصادف بود با تاریکی هوا و از طرف دیگر هنوز برقی به روستاها نیامده بود، به همین دلیل هر شب یکی از نو آموزان متقبل می شد که چراغ زنبوری و بساط چایی را با خود به مدرسه روستا بیاورد تا کلاس ها دایر شود.

کلاس درس هر شب با شور و شوق وصف ناپذیر افرادی که دیگر سن و سالی از آن ها گذشته بود دایر می شد. افرادی که در روزگار کودکی به دلیل ظلم و ستم حکومت قاجار و بعد از آن پهلوی موفق نشده بودند وارد مهد علم و دانش شوند و به همین دلیل در سال های پیری گام در این مسیر نهاده بودند.

یک شب که در کلاس درس مشغول صحبت کردن با نوآموزان بودم که ناگهان درب اتاق به شیوه ای بی ادبانه توسط دو فرد مسلح باز شد. این دو نفر که از اعضای گروهک های ضد انقلاب بودند بعد از ورود بدون اجازه به کلاس، لب به ناسزا گویی به انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی و تمام افرادی که مشغول خدمت به این مردم بودند گشودند.

این دو نفر قصد داشتند من را به اسارت ببرند، ولی وساطت و میانجی گری نوآموزان که همگی سن و سالی داشتند مانع این کار آن ها شد و آن ها مجبور شدند مرا رها کنند. ولی تهدید کردند که اگر یک بار دیگر این کلاس ها برپا شود حتماً مدرسه را به آتش خواهند کشید. آن ها خوب می دانستند که برپایی این کلاس ها باعث می شود مردم از راه کجی که گروهک ها برای مردم ترسیم کرده بودند برگردند و ادامه دهنده مسیر منحرف گروهک ها نباشند. در واقع گروهکی ها از قلم و دفتر من ترس داشتند و به همین خاطر نمی خواستند این کلاس ها دایر باشد.

من بیشتر سعی می کردم فرمایشات و سخنرانی های امام خمینی(ره) را برای نوآموزان بیان کنم. حتی گاهی نیز احادیث و روایات ائمه معصومین(ع) را در کلاس درس برای نوآموزان قرائت می کردم و این مسائل باعث بروز ناراحتی در اعضای گروهک های ضد انقلاب می شد.

با مشورت با نوآموزان تصمیم بر این شد که کلاس ها را تعطیل کنیم. ولی بعد از چند روز نوآموزان با مراجعه به منزل پدر من خواهان برپایی مجدد این کلاس ها شدند. زمانی که اشتیاق این نوآموزان را دیدم تصمیم گرفتم کلاس سوادآموزی را در انباری خانه پدرم برپا کنم. به این ترتیب کلاس درس بعد از چند روز تعطیلی مجدداً با حضور نوآموزان آغاز شد.

بعد از مدتی دوباره سر و کله گروهکی پیدا شد. آن ها مطلع شده بودند که من کلاس های درس را در خانه پدرم برپا می کنم. به همین خاطر هر شب مزاحم ما می شدند و مادرم از ترس اینکه مبادا گروهکی ها مرا به اسارت ببرند، یک لحظه آرام و قرار نداشت و من به خاطر اینکه از شر آن ها در امان باشم مجبور بودم شب را در لانه مرغ صبح کنم.

یک شب اعضای گروهک ضد انقلاب از در و دیوار خانه پدرم بالا می آیند. قصد آن ها این بوده که به یک باره مرا به دام بیندازند؛ غافل از اینکه من آن شب بیرون از خانه هستم. آن ها تمام خانه را زیر و رو می کنند و در نهایت با صدمه زدن به دار قالی مادرم خانه را ترک می کنند.

دار قالی متعلق به یک شرکت بود و مادرم باید بعد از بافتن قالی، آن را به شرکت تحویل می داد و مزد بافتن قالی را دریافت می کرد. زمانی که به شرکت قالی بافی مراجعه کردم و جریان را برای مسئول شرکت تعریف کردم، مسئول شرکت تصمیم گرفت خسارت قالی را از ما نگیرد و مجدداً لوازم بافتن قالی را در اختیار ما قرار دهد.

تکرار اذیت، آزار و توهین گروهکی ها باعث شد که از وضعیت موجود خسته شوم. به همین خاطر به سپاه پاسداران دیواندره مراجعه کردم و جریان زندگی خود و خانواده ام را برای مسئول سپاه دیواندره ـ آقای میرحسینی ـ تعریف کردم. در کنار آقای میرحسینی جوانی نورانی و مؤدب نشسته بود. بعد از تمام شدن صحبت هایم، آن جوان نگاهی به من انداخت و گفت: شما دوست دارید در جهاد سازندگی به مردم مظلوم کردستان خدمت کنید؟

چندماهی بود که جهاد سازندگی فعالیت خود را در کردستان آغاز کرده بود. ولی گروهک های ضد انقلاب با این نهاد نیز مخالف بودند و اجازه فعالیت به این نهاد نمی دادند و هر جا که نیروهای جهاد سازندگی را می دیدند یا آن ها را به اسارت می بردند و یا آن ها را به شهادت می رساندند.

ایشان شهید منصور زارتشت بودند که مسئولیت جهاد سازندگی دیواندره را عهده دار بودند. به این ترتیب من مجدداً خدمت به انقلاب اسلامی را در جبهه ای دیگر آغاز کردم.

انتهای پیام/

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.