زندگینامه شهیده حدیقه مردوخی

شناسه : 1233 04 جولای 2020 - 12:40 55 بازدید ارسال توسط :

حدیقه فرزند محمد و ستاره در سال ۱۳۴۴ در روستای بویدر از توابع شهرستان سروآباد در میان خانواده ای متدین و کشاورزبه دنیا آمد. زمانی که به سن مدرسه رسید به دلیل نبود امکانات در روستا از تحصیل بازماند . او در سال ۱۳۶۵ با جوانی مومن ازدواج کرد که ثمره ی آن یک فرزند […]

زندگینامه شهیده حدیقه مردوخی
پ
پ

حدیقه فرزند محمد و ستاره در سال ۱۳۴۴ در روستای بویدر از توابع شهرستان سروآباد در میان خانواده ای متدین و کشاورزبه دنیا آمد. زمانی که به سن مدرسه رسید به دلیل نبود امکانات در روستا از تحصیل بازماند . او در سال ۱۳۶۵ با جوانی مومن ازدواج کرد که ثمره ی آن یک فرزند پسر است . این شهیده بزرگوار در تاریخ ۲۸/۱۲/۱۳۶۶ هنگامی که روستای قلعه جی توسط عراق بمباران شیمیایی می شود بر اثر آسیب شدید به شهادت می رسند.

شرم و حیا

یکی از ویژگی ها و خصلت های حدیقه، شرم و حیای او بود. در این امر سرآمد بود، به راحتی می توانم ادعا کنم؛ کم نظیر بود.

به یاد دارم در روز عروسیش وقتی که در کنار شوهرش ایستاده بود، پدرم وارد اتاق شد، عرقِ شرم و حیا صورتش را پوشانده بود، تا وقتی که پدرم آن جا بود، حتّی یک کلمه هم با شوهرش حرف نزد، حتّی اجازه نداد در حضور پدر از آن ها عکس بگیرند. سر سفرۀ عقد هم، وقتی عاقد داشت صیغۀ عقد را جاری می کرد، حدیقه بعد از یک مکث طولانی با شرم و اکراه بله را گفت.

 

وسیم مردوخی برادر شهیده حدیقه مردوخی

پدرم در روستای بوریدر معلّم بود، به خاطر عشق به انقلاب اسلامی و پیروی از خطّ امام(ره) و همکاری با نیروهای انقلاب، موردِ عناد و دشمنی عناصر ضدانقلاب قرار گرفته بود و او را تهدید به مرگ کرده بودند.

یک شب گروهک های ضدانقلاب، وارد روستا شدند، منزل ما را محاصره کردند تا نیّت شوم خود را عملی سازند. نیمه های شب، پدرم پای برهنه از منزل فرار کرد. ما از هجوم ناجوانمردانه و وحشیانۀ عناصر ضدانقلاب به شدّت ترسیده بودیم و گریه می کردیم. افرادِ ضدانقلاب وقتی از پیدا کردن و دستگیری پدر مأیوس شدند، منزل را تَرک کردند و رفتند، امّا ما از اینکه مبادا پدر را دستگیر کرده باشند، خیلی نگران بودیم.

حدیقه که سه سال از من بزرگتر بود، محکم دست های من را گرفته بود و می گفت: صدیقه جان، به جای گریه کردن باید دعا کنیم و از خدا بخواهیم پدر را از شرّ این جنایتکاران حفظ کند. باهم دست به دعا برداشتیم و در حالی که اشک می ریختیم در بارگاه بی نیاز او، نیازمندانه به استغاثه پرداختیم، این عمل ما موجبات آرامش بقیّۀ اعضای خانواده را هم فراهم کرد، آن ها هم برای دعا به جمع ما پیوستند، تا صبح برای سلامتی پدر دعا کردیم. صبح در روستا به پرس و جو پرداختیم، کسی از موضوع دستگیری پدر خبر نداشت، کم کم مطمئن شدیم که پدر توانسته است از صحنۀ خطر بگریزد.

تا مدّتی کسی جرأت رفت و آمد به منزل ما را نداشت، تا اینکه روزی قاصدی از طرف پدر آمد و خبر سلامتی او را به ما داد.

پدرم در شهرستان مریوان بود. یکی از آشنایان گفت: من شما را پیش پدرتان می بَرم. من، حدیقه و برادرم وسیم آماده شدیم همراه او برویم. امکاناتی را که پدرم نیاز داشت بارِ یک قاطر کردیم و راه افتادیم. در مسیر، حدیقه مدام مراقب ما بود، وسیم را کول کرده بود، فصل زمستان بود، هوا خیلی سرد بود و ما هم بعد از اذان صبح راه افتادیم و تاریکی هم مزید بر مشکلات دیگر شده بود.

از روستای بوریدر تا چشمۀ دوآب حدود دو ساعت پیاده روی کردیم. از چشمۀ دوآب که گذشتیم، به مسیر سخت و صعب العبوری رسیدیم، قاطر با بارش از دامنه های کوه پرت شد و اصلاً نفهمیدیم کجا رفت، ترس و اضطراب همه را فرا گرفته بود، چاره ای جز گریه و زاری نداشتیم.

حدیقه که در حقیقت مسئولیّت ما را به عهده داشت، با اینکه خودش از وضعیّت پیش آمده می ترسید، امّا دستان ما را گرفته بود و به ما دلداری می داد. با هر مشقتی بود، از پیچ و خم های آن راه گذشتیم و خود را به جادّۀ اصلی رساندیم. با شوق دوباره دیدن پدر همۀ سختی ها را به جان خریدیم و توانستیم دستان گرم و مملوّ از محبّت پدر را بر سر خود احساس کنیم و در سایۀ سار وجودش به آرامش برسیم..

آخرین دیدار

عصر روز بیست و هشتم اسفندماه، حدیقه همراه همسر و پسرش «دارا» به روستای بوریدر آمدند. از دیدنشان خیلی خوش حال شدیم، از اینکه در آن شرایط جنگی دور هم جمع شده ایم، خدا را شکر کردیم. با حدیقه روبوسی کردم، احساس کردم حالش خوب نیست، رنگش پریده بود، به سختی نفس می کشید. از او پرسیدم حدیقه چی شده؟رنگت پریده؟ در جواب گفت: چیزی نیست، صدام روستای قلعه جی را بمباران شیمیایی کرد، ما هم آن جا بودیم، بلافاصله «دارا» را زیرِ دوش حمام گرفتم تا آسیب نبیند، بعد هم سریع راه افتادیم، آمدیم اینجا. گفتم: خودت چی؟ مسموم نشده ای؟ گفت: نه مشکلی ندارم.

امّا احساس کردم آسیب دیده است، خیلی مراقبش بودم، تا دیر وقت دور هم نشستیم، حدیقه با اینکه خیلی تحت فشار بود، امّا چیزی را بروز نمی داد، دوست نداشت شادی دور هم بودن خانواده را به هم بزند.

خوابیدیم، نیمه های شب صدای نفس های حدیقه که به سختی بالا می آمد بیدارم کرد، بلند شدم، دیدم نشسته و به شدّت تنگی نفس دارد، گفتم: حالت خوب نیست. گفت: چیزی نیست، کاری نکنید پدر بفهمد و نگران شود. هر لحظه ای که می گذشت، نفس کشیدن برایش مشکل تر می شد، من وقتی وضعِ حدیقه را دیدم، رفتم، موضوع را به پدرم گفتم، پدرم بلافاصله پیش یکی از همسایگان رفت تا از او بخواهد با ماشینش حدیقه را به بیمارستان مریوان انتقال دهد، امّا تا پدرم برگشت، حدیقه آسمانی شد و به مهمانی خدا رفت و «دارایش» را، که در حال حاضر دانشجوست، برای همیشه تنها گذاشت.

صدیقه مردوخی خواهر شهیده حدیقه مردوخی

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.