زندگینامه شهیده مهری رزاق طلب

شناسه : 1434 06 آگوست 2020 - 9:27 93 بازدید ارسال توسط :

ولادت شهیده مهری رزاق طلب، عطیه ای الهی بود که خداوند در نخستین روز از خرداد ماه سال ۱۳۴۱ به خانواده اش عطا فرمود. شهیده رزاق طلب، خانواده ای متدین داشت و علی رغم تنگناها و فشارهایی که برای تحصیل دختران وجود داشت، وارد مدرسه شد و دیپلم متوسطه اش را با موفقیت کسب نمود. […]

زندگینامه شهیده مهری رزاق طلب
پ
پ

ولادت شهیده مهری رزاق طلب، عطیه ای الهی بود که خداوند در نخستین روز از خرداد ماه سال ۱۳۴۱ به خانواده اش عطا فرمود. شهیده رزاق طلب، خانواده ای متدین داشت و علی رغم تنگناها و فشارهایی که برای تحصیل دختران وجود داشت، وارد مدرسه شد و دیپلم متوسطه اش را با موفقیت کسب نمود. در دوران تحصیل دانش آموز موفق و مستعدی بود که با طی پایه های مختلف تحصیلی، توانست شغل شریف معلمی را برای خود انتخاب کند.

شهیده رزاق طلب در شهریور ماه سال ۱۳۶۲ به همراه دو تن از همکارانش به نام های ژیلا مقبل و شهلا هادی یاسینی، برای برگزار کردن امتحانات شهریور ماه به روستای محل خدمتشان ـ رزاب ـ رفته بودند که در سحر گاه روز هشتم همان ماه، او و همکارانش و دو تن از اهالی روستای رزاب، بر اثر بمباران هوایی رژیم بعث عراق، به شهادت می رسند.

مهر فرزندی

مهری علاقه زیادی به پدرش داشت و از همان کودکی، این عشق و علاقه، در رفتارش ظاهر بود. در دوران کودکی اش همیشه روی زانوی پدرش می نشست و غذایش را می خورد. حتی وقتی بزرگتر شده بود همان علاقه و نزدیکی را نسبت به پدرش اظهار می کرد. اصلاً تاب و تحمل دوری پدرش را نداشت و نمی توانست یک لحظه از او دور بماند.

یک روز همسرم دیر به منزل آمد و مهری مدام سراغ پدرش را می گرفت و بی قراری می کرد. هر کاری کردیم نتوانستیم آرامش کنیم. رفت سراغ لباس های پدر، یکی از آنها را پوشید. خواستم او را از انجام این کار منع کنم، ولی برگشت و گفت: این لباس ها بوی پدرم را می دهد و آرامم می کند. داشتیم با هم کلنجار می رفتیم که صدای درب منزل آمد. همسرم بود که به خانه آمد. مهری همین که پدرش را دید، به خاطر حجب و حیایی که داشت فوراً خودش را گوشه ای مخفی کرد و لباس ها را درآورد و از من قول گرفت حرفی در این باره نزنم(خانم منیره فخری ـ مادر شهیده).

گرسنگان کلاس

مهری از وقتی معلم شد و رفت سر کار، متوجه شدم که علاقه اش نسبت به غذا کم شده است. با این که جوان بود و کار می کرد ولی علاقه ای برای خوردن غذا نشان نمی داد. یک روز طبق معمول که سفره را باز کردیم، مهری چند لقمه خورد و بلند شد. من هم لقمه ای برایش آماده کردم و گفتم: این لقمه را با خودت ببر، تا اگر در مدرسه ضعف کردی بخوری. آنروز لقمه را با خوشحالی از من گرفت و خداحافظی کرد و رفت. از آن روز به بعد کارم شده بود لقمه گرفتن برای مهری.

مدتی به این فکر می کردم که چرا دخترم مثل سابق اشتها ندارد. به هر حال من مادر بودم و نمی توانستم طاقت بیاورم. تا اینکه یک روز به دخترم گفتم: مادر جان چرا میل به غذا نداری و دست و دلت به طرف سفره نمی رود، ولی من که لقمه می گیرم با خوشحالی از من می گیری؟ دیدم میل ندارد جوابم را بدهد. تا اینکه از زیر زبانش بیرون کشیدم. گفت: لقمه چند روز پیش را برای یکی از دانش آموزانم برده بودم که از رنگ و رویش معلوم بود که گرسنه است و چند روزی است که غذا نخورده است. ولی اینکه چرا خودم درست و حسابی غذا نمی خورم، باور کن هر وقت دست به طرف سفره می برم، چهره بچه های گرسنه کلاس، جلو چشمانم می آید و اشتهایم را کور می کند(خانم منیره فخری ـ مادر شهیده).

خواب معطر

شهادت، پاداش نیکان است. ولی داغ فرزند بزرگ آن هم دختر جوان، کمر آدم را می شکند. باید مادر باشی تا بدانی من چه کشیدم؟!

مهری که شهید شد نمی توانستم لباس سیاه را از خودم دور کنم. مدتی از شهادتش گذشت، یک شب به خوابم آمد، مثل فرشته ها زیبا شده بود و لباس سفیدی هم روی دست داشت. لباس را به طرفم گرفت و گفت: مادر این لباس ها را بپوش و آن لباس های سیاه را از تنت درآور! اگر این لباس ها را بپوشی مثل حاجیه خانم ها می شوی. از این که تو را سیاه پوش می بینم ناراحت می شوم.

ناگهان از خواب بیدار شدم و به دور و برم نگاه کردم، خواب می دیدم. انگار بوی مهری همه جا را پر کرده بود. با حسرت و با تمام وجود، این بوی خوش را به درون کشیدم و همان لحظه با خودم عهد بستم که برای خشنودی روح مهری، لباس سیاه را از تنم درآورم(خانم منیره فخری ـ مادر شهیده).

آخرین جمعه

فصل تابستان عادت داشتیم، جمعه ها به صحرا برویم. اواخر مردادماه بود و صبح زود یک روز جمعه، من و مهری وسایلی را که می خواستیم جمع و جور کردیم و خانوادگی به اتفاق نامزد مهری که به تازگی عقد کرده بودند به صحرا رفتیم.

آنروز با اینکه مهری سرحال و خوشحل بود، رو به من کرد و گفت: نمی دانم چرا احساس می کنم، این آخرین جمعه ای است که با شما می آیم. من که از شنیدن این حرف ناراحت شده بودم، گفتم: روز تعطیلمان را با این حرف ها خراب نکن! برو پی کارت! او بدون اینکه از توپ و تشر من ناراحت شود، جلوتر آمد و سرش را روی شانه ام گذاشت و باز همان حرف را تکرار کرد. اصلاً آنروز یک لحظه از من جدا نمی شد و تمام روز به من چسبیده بود و کنارم می نشست.

نزدیک عصر، پدرش به بچه ها گفت: کم کم اسباب و وسائل را جمع کنید تا برگردیم. مهری از پدرش خواست که کمی بیشتر بمانند. پدرش با بی میلی موافقت کرد و بعد از یک ساعت از بچه ها خواست که آمده برگشتن شویم. این بار باز مهری مخالفت کرد و میل برگشتن نداشت. خلاصه آنروز برخلاف همیشه تا نزدیکی شب در صحرا ماندیم و وقتی به خانه برگشتیم هوا کاملاً تاریک شده بود.

به خانه که می آمدیم به من گفت: امروز به من خوش گذشت، ولی… گفتم: دختر دست بردار. اما او دست بردار نبود. انگار به الهام شده بود و می دانست که این آخرین جمعه ایست که با ما به صحرا می آید.

شهریور ماه همان سال بود که عراقی ها روستای محل کارش را بمباران کردند و دخترم به شهادت رسید(خانم منیره فخری ـ مادر شهیده).

خدمت به دیگران

مهری علاقه زیادی به شاگردان و اهالی روستا داشت. او غیر از تعلیم و تربیت به سایر گرفتاری های آن ها هم رسیدگی می کرد و با جان و دل به آنها کمک می کرد. بچه های روستا با محرومیت و هزار مشکل دیگر دست به گریبان بودند، ولی مهری با صبر و حوصله دنیایی برای آنها ساخته بود؛ پر از امید و عشق. مهری به بچه ها یاد می داد که چگونه با مشکلات بجنگند و خودشان همان طور که دوست دارند آینده اشان را بسازند.

یک روز که از آبادی برگشته بود، خانواده ای از اهالی آن روستا را همراه خود به خانه آورده بود. بندگان خدا با همان حجب و حیای که داشتند، معذب بودند و احساس غربت می کردند. به هر حال خواهرم با صمیمیتی که داشت از آنها پذیرایی می کرد. از او پرسیدم اینها که هستند: گفت: اهل آبادی محل کارم هستند. بعد برایم تعریف کرد: این زن لاغر را که می بینی، مادر یکی از دانش آموزانم هست که به خاطر زایمان های پشت سر هم، دچار کم خونی شدید شده. شوهرش که همراه اوست، عقاید عجیبی دارد و از مراجعه به پزشک جهت درمان همسرش امتناع می ورزد. سه ماه است که با این مرد کلنجار می روم، تا امروز او را متقاعد کرده ام که زن بیچاره را نزد دکتر ببرد. باید همراهیشان کنم.

این زن و شوهر حدود دو هفته پیش ما بودند و مهری خودش آن خانم را برای معالجه به درمانگاه می برد و بحمدالله حالش خوب شد. دکتر به شوهرش گفته بود: اگر این خانم همین طور به زندگی اش ادامه می داد، امید چندانی به زنده ماندنش نبود.

نمی خواهم گناه کنم

مهری در دینداری و تحصیل نمونه بود، بیشتر دوران تحصیلِ او در زمانِ طاغوت سپری شد، در آن زمان، بی حجابی به تمام معنی در جامعه حاکم بود، دختران بدونِ پوششِ اسلامی در کلاس های درس حاضر می شدند، امّا مهری هیچ وقت بدونِ حجاب نه به مدرسه می رفت و نه در اجتماع ظاهر می شد، حتّی بعضی وقت ها به خاطر این رفتارش، موردِ تمسخرِ همسالانِ خود، قرار می گرفت، امّا هیچ وقت از کارش پشیمان نبود. یک بار به او گفتم: دخترم، سعی نکن، خیلی خودت را معذب کنی، تو هم مثلِ بقیۀ همسالانت باش، از این گفتۀ من خیلی ناراحت شد و در پاسخِ من گفت: مادرجان! من نمی خواهم خودم را بازیچۀ دیگران قرار دهم و مرتکبِ گناه شوم، من در هیچ شرایطی، حاضر به نافرمانی خدا نیستم.

 

راوی خاطرات: مادر و خواهر شهید

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.