شهیده ای خونین دل از دل گندمزارهای کردستان

شناسه : 869 02 می 2020 - 13:43 67 بازدید ارسال توسط :
این جا کردستان است شاید نتوان در هیچ انقلاب بزرگی در جهان ردپایی این چنین پر رنگ از زنان را پیدا کرد زنانی که جانانه در پیروزی این انقلاب نقش داشتند و در ادامه و حفظ آن با تمام توان کوشیده اند.
شهیده ای خونین دل از دل گندمزارهای کردستان
پ
پ

شهادت، صله ی اخلاص مردان خداست، ” باوری از غیب ” باید و ” سری بی هراس ” تا از نثار جان، این عزیز ترین گوهر حیات دریغ نکنی. مردان و زنان انقلابی کردستان به این هر دو متمسک بودند. ناباوری در وجودشان راه نداشت و هراس امتحان ، آنان را به بیراهه نمی کشاند .

جانهایشان بر سر مشت ها بود و ایمانشان، در سراچه ی قلب هایشان، قلب های مطمئن که جز به یاد خدا نمی تپید و جز به نام او آرام نمی گرفت. مردم ما برای نیل به رفاه پا به میدان مبارزه با طاغوت نگذاشتند.

شهادت بهایی بود که خداوند به ازای گسستن زنجیرهای جهل و ستم به مجاهدان واقعی اش می پرداخت.

اینجا چه سرزمینی است اینجا کجاست که کوه هایش همچون میخی بر زمین فرورفته و درختانش همچون ستون هایی استوار قد علم کرده و روی خاک گوهر بارش ایستاده اند و عظمت مردم این دیار به نظاره نشسته اند.

آری این جا کردستان است شاید نتوان در هیچ انقلاب بزرگی در جهان ردپایی این چنین پر رنگ از زنان را پیدا کرد زنانی که جانانه در پیروزی این انقلاب نقش داشتند و در ادامه و حفظ آن با تمام توان کوشیده اند.

زنانی که کوچک و بزرگ بر سر دو راهی انتخابی تاریخی و سرنوشت ساز با آگاهی مسیر پر خطر دفاع از یک انقلاب بزرگ را برگزیده و آن را تا سرحد اهدای جان ادامه داده اند.

زنانی که نشان از واقعیت های زندگی زنان شیر دل خطه ی کردستان دارند اما اکنون روزهای پر فراز و نشیبی از آن دوران گذشته است تا ما به اینجا رسیده ایم.

مهین فرزند ابراهیم و شیرین در سوم فروردین ماه ۱۳۴۵،در روستای« شیخ تقه »از توابع شهرستان« کامیاران» در خانواده ای مستضعف و متدین دیده به جهان هستی گشود. مهین در مدت کوتاه عمرش مصیبت های زیادی دید، یک ساله بود که پدرش فوت کرد و بعد از ازدواج مجدد مادرش، به خاله اش سپرده شد و پیش او بزرگ شد.

 

مهین اویسی یکی از زنان شهیده ی پیشمرگان مسلمان کرد است که جانانه جان خود را در راه این انقلاب فدا کرد . در این زمینه ناهید مهرانی خاله وی که سرپرست او از دوران کودکی بوده است  می گوید: 

 

مهین به دلیل عشق به دفاع از انقلاب اسلامی در همان دوران نوجوانی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی کامیاران پیوست و در واحد تعاون سپاه خدمت به خانواده ی معظم شهدا را وجهه ی همت خود کرد . او در مدت خدمت، شبانه روز برای کمک به خانواده های شهدا تلاش می کرد، دایم در کنار آنان بود و مرهم زخم دل این خانواده ها محسوب می شد . در نهایت او در راستای انجام رسالت خود در روز بیست و دوم فروردین ماه سال ۱۳۶۱ زمانی که عازم سرکشی به خانواده های شهدای روستای «لون کهنه» بود، در کمین عناصر ضد انقلاب افتاد و توسط آن سنگدلان به درجه رفیع شهادت رسید .

پاک و بی آلایش

مهین با اینکه پدر و مادر نداشت و یتیم بود اما از روحیه ی بسیار بالایی برخوردار بود،انسانی شاد و معاشرتی بود هنوز خیلی کوچک بود که به انجام تکالیف دینی روی آورد ونماز و روزه اش را به طور کامل انجام می داد،هر وقت صدای اذان را می شنید بلافاصله برای اقامه ی نماز آماده می شد ،نماز اول وقت برایش خیلی اهمیت داشت،هیچ وقت ندیدم نمازش را به تاخیر بیندازد،دختری مومن،پاک و بی آلایش بود و در مدت عمرش باعث آزرده شدن دل کسی نشد و همه اورا دوست داشتند و برایش احترام قائل بودند و با اینکه کم سن و سال بود اما در بین بزرگان جامعه دارای جایگاه خاصی بود. بسیار مسئولیت پذیر بود، هر کاری را که به او می سپردند آن را به نحو احسن انجام می داد، با همه ی وجود به آنچه تعهد کرده بود پایبند بود. از زمانی که وارد تعاون سپاه شد به دلیل حسن انجام وظیفه بسیار مورد توجه و تشویق قرار گرفته بود، خود را خادم خانواده ی شهدا می دانست ، می گفت : هر چه در توان دارم، باید برای دل جویی از فرزندان شهدا انجام دهم، چون فقط من می دانم درد یتیمی چقدر تلخ است.

 

چادر نماز

بار آخر که به منزل ما آمد برای همه ما هدیه گرفته بود برای من یک چادر نماز با گل های ریز صورتی آورده بود گفت:خاله جان دوست دارم وقت نماز این چادر را سر کنی و به یادم باشی،برایم دعاکنی که خداوند عاقبت بخیرم کند و نزد او روسفید باشم.زمانی که خواست بازگردد،هنگام خداحافظی چشمانش پر از اشک شده بود،وقتی دید من ناراحت شدم خندید و گفت :احساس عجیبی دارم شاید هم بچه شده باشم ،گفتم چه احساسی؟گفت: نیرویی مرتب تلقین می کند که دیگر شما را نمیبینم او را بغل کردم و بوسیدم و گفتم دخترم این حرف را نزن ،من هنوز برای تو خیلی برنامه دارم و همیشه از خدا خواسته ام به من توفیق دهد با دستان خودم رخت سفید عروسی را به تو بپوشانم،واقعیتش هم این بود وقتی مهین این حرف را زد ته دل ام خالی شد و تاکید کردم که حتما مواظب خودت باش.می دانستم به ماموریت می رود،زمان برگشتن او را حدس می زدم چون تمام وقت می ماند،چند روز یکبار به خانه بر می گشت. سر وقت نیامد. دلشوره های زیادی داشتم هزار نوع فکر به ذهنم می آمدو سعی کردم آنها را از ذهنم پاک کنم ،آرام و قرار نداشتم و هیچ وسیله ای برای ارتباط و تماس نداشتم، به کسی هم دسترسی نداشتم.مهین خودش حدس زده بود که این ماموریت آخر اوست.خبر آوردند که مهین به شهادت رسیده است،وقتی رفتم پیکر غرق در خونش را دیدم،تیرهای دشمن ،درست قلب پاک او را نشانه رفته بودند،قلبی که سرشار از مهر و محبت به امام و انقلاب اسلامی بود.

 

انتهای پیام/

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.