فرشته‌ای خونین بال از دیار مجاهدت‌های خاموش/ شهیده ای که سرش را با سنگ می‌برند

شناسه : 791 21 آوریل 2020 - 10:33 82 بازدید ارسال توسط :
فرشته با خویشی از خیل شهیدانی است که همانند نامش با گذشت و فداکاری شیر زنی خود نامی دیگر را بر افتخارات این مرز و بوم بر جای گذاشت.
فرشته‌ای خونین بال از دیار مجاهدت‌های خاموش/ شهیده ای که سرش را با سنگ می‌برند
پ
پ

به گزارش خبرنگار اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس کُردستان، فرشته باخویشی در هفتم خرداد ماه سال ۱۳۳۹ در روستای خشکین از توابع مریوان به دنیا آمد. خانوادۀ ایشان از اهالی با اصالت و مذهبی مریوان بودند. پدر او حاج محمد، ماموستا و کشاورز و مادرش خانه دار بود. آن ها ۴ فرزند بودند. فرشته تا کلاس پنجم ابتدایی درس خواند و به خاطر شرایط اجتماعی آن زمان ادامه تحصیل نداد.

او فردی مومن و متدین بود. وی حافظ ۱۳ جزء از قرآن کریم بود و همواره در انجام کارهای خیر پیشقدم می‌شد. در ۱۳۵۳ ازدواج کرد و حاصل ازدواجش ۲ دختر و ۳ پسر است.

 بیگرد مردوخی فرزند شهید

پدرم احمد مردوخی از علمای دینی کُردستان بود. او در عراق و ایران اجازه نامه داشت تا به مسائل دینی مردم رسیدگی کند، به همین دلیل از سال ۱۳۵۹ به مدت سه سال در عراق زندگی کردیم. در سال ۱۳۶۳ به مریوان برگشته و برای ادامۀ زندگی به روستای ننه رفتیم. آن سال‌ها، هم زمان با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، غائلۀ ضدانقلاب در کُردستان شکل گرفته بود. با توجه به اینکه منزل ما اولین خانۀ نزدیک به ورودی روستا بود، پایگاهی برای کمک رسانی به مردم محروم و جنگ زده و نیروهای انقلابی شده بود. خانواده ما از طرف جّدِ پدری و مادری بسیار مُرفه بودند. پدر و مادرم بسیار مردم دار بوده و به مشکلات آن ها رسیدگی می‌کردند. رفت و آمدهای زیاد به خانۀ ما باعث شد، گروهک کومله از این موضوع مطلع شود.

یک شب ساعت ۱۲بامداد، ۲ نفر به منزلمان آمدند و گفتند: ما گرسنه‌ایم. مادرم مقدار زیادی مواد غذایی در ساکی گذاشت و به آن ها داد. سه چهار شب بعد آمدند و گفتند: ما با احمد مردوخی کار داریم. او کجاست؟ مادرم گفت: همسرم منزل نیست. حدود ساعت ۱ بامداد بود که دوباره برگشتند. پدرم هنوز به منزل نیامده بود.

پس از گذشت اندک زمانی پدرم از راه رسید و آنها او و مادرم را با خود بُردند؛ اما در راه، آن ها را از یکدیگر جدا کردند. مادرم مقاومت می‌کرد و سعی داشت خودش را به پدرم برساند، برای همین اعضای این گروهک از پُشت گلوله ای به سمتش شلیک کرده و مادرم را در حالی که ۷ ماهه باردار بود، به شهادت رساندند. سپس در کمال بی رحمی سرش را با سنگ از بدنش جدا کردند. پدرم ۱۲۰ روز در اسارت کومله ها در زیر شکنجه های طاقت فرسا بود. نهایتاً با دریافت ۶۰۰ هزار تومان هزینه، او را آزاد کردند.

جنایتی که امروز گروه های تروریستی انجام می‌دهند گروهک کومله سی سال پیش انجام داده است. آن هایی که دم از حقوق بشر می‌زنند چرا از گروهکی که یک زن باردار را در سال ۱۳۶۶ بدونِ تشکیل دادگاه به آن نحو کُشته حمایت می‌کنند. مادرم یکی از شهدای زن تروری است که مظلومانه به شهادت رسید.

 

یاور مردم

به علت شدت بمباران های دشمن بعثی در سال ۱۳۶۳، از شهرستان مریوان خارج شدیم و به عنوان مهاجر جنگی به روستای ننه رفتیم یک مرکز بهداشتی نیمه کاره در روستا وجود داشت که اسکلت آن را زده بودند، پدر و مادرم شبانه روز کار کردند و توانستند دو اتاق آن را آماده کنند، با آماده شدن اتاق ها ما هم ساکن روستا شدیم.

 

مادرم که زن بسیار بادرایت و باکفایتی بود، با امورات بهداشتی آشنایی کامل داشت، کار پانسمان، تزریق و ارائه خدمات دیگر را به خوبی می دانست. به محض استقرار در روستا، کارش را شروع کرد. وضعیت بهداشتی روستا خیلی نامناسب بود، هیچ گونه امکانات بهداشتی و درمانی وجود نداشت، مردم در مسایل پزشکی و درمانی کاملاً سنتی عمل می کردند، مادرم خودش شخصاً امکانات اولیه تزریق و پانسمان و داروهای اورژانسی را تهیه کرد و وقتش را وقف مردم کرد. او بدون هیچ توقعی به راهنمایی مردم روستا می پرداخت، زخم های آن ها را پانسمان می کرد، کار تزریق را برای زنان انجام می داد، گاهی اوقات ساعت ها وقت خودش را در کمال دلسوزی و با صبر به پانسمان و جراحات عفونی مردم اختصاص می داد، آن ها را می شست و درمان می کرد. اعتقاد داشت خدمت به این مردم عبادت است.

 

مردم او را فرشته نجات خود می نامیدند

در روستای ننه خانواده ی مستضعفی زندگی می کردند که سرپرستی نداشتند، یکی از پسرهای خانواده به مرض سل مبتلا شده بود، به علت فقر مالی و نداشتن سرپرست، کسی به او توجه نمی کرد، بیماری اش حاد شده بود، مادرم چند بار او را به بیمارستان صحرایی رزمندگان اسلام در سه راه حزب الله برد، اما بهبودی پیدا نکرد. مادرم همراه پدرم، این پسر را جهت مداوا به شهرستان سنندج بردند، داروهای زیادی برای بیمار تجویز کرده بودند و باید آن را سر وقت مصرف می کرد تا بتواند سلامتی خود را باز یابد، چون کسی را نداشت، مادرم روزی چند بار می رفت، داروهای بیمار را سر وقت به او می داد و بر می گشت، این قدر صبر و حوصله در این زمینه از خودش نشان داد تا توانست سلامتی این جوان را به او برگرداند. از دیگر کارهایی که مادرم برای مردم فقیر روستا انجام می داد، توجه ویژه به پیرزنان و افراد پیر و سالخورده و بدون سرپرست بود. مرتب به آن ها سرکشی می کرد، در رفع نیازشان تلاش می کرد، لباس های آن ها را بر می داشت، با خود می آورد، آن ها را می شست، اتو می کرد و به آن ها بر می گرداند. مادرم با این کارهای خداپسندانه اش قلوب مردم را تسخیر کرده بود، مردم برای او احترام فراوانی قائل بودند، او در بین روستاییان جایگاه والایی داشت، مردم او را فرشته نجات خود می نامیدند، حرف و سخنش را قبول داشتند و به آن عمل می کردند. چون از انقلاب و نظام اسلامی دفاع می کرد، مردم هم با تبعیت از او، همه به سلک علاقه مندان انقلاب اسلامی درآمده بودند، لذا عناصر مزدور کومله نتوانستند او را تحمل کنند و ناجوانمردانه شهیدش کردند.

 

ننه زلیخا هیچ وقت شناسنامه نداشته است

در روستای ننه پیرزن مؤمنی زندگی می کرد به نام ننه زلیخا، او تنها بود، کسی را نداشت، اکثر اوقات هم مریض بود . مادرم خیلی به این پیرزن توجه می کرد، مرتب به او سرکشی می کرد، او را به دکتر می برد و در همه زمینه ها کمکش می کرد. یک بار او را برداشت و با خود به شهرستان مریوان برد تا تحت پوشش کمیته امداد قرار دهد، در آن جا متوجه شده بود که ننه زلیخا هیچوقت شناسنامه نداشته است، بارها در آن شرایط سخت با بمباران های مکرر دشمن به ثبت احوال شهرستان مریوان رفت تا بتواند شناسنامه برای او تهیه کند، اما چون از نظر قانونی مشکل داشت امکان صدور شناسنامه نبود. یک روز گفت: خدایا، می خواهم کاری برای این ننه زلیخا انجام دهم، فقط به خاطر رضای تو، عاجزانه از بارگاهت می خواهم این را به عنوان گناه در کارنامه ام ثبت نکنی. گفتم: مادر مگر چکار می خواهی بکنی؟ گفت: دخترم عمه ات هم سن ننه زلیخاست، سال هاست با یک نفر عراقی ازدواج کرده و در آن جا زندگی می کند، شناسنامه ی عراقی دارد. شناسنامه قبلی او پیش ماست، می خواهم شناسنامه را به ننه زلیخا بدهم و مشکل او را حل کنم، او این کار را انجام داد، بلافاصله ننه زلیخا را کمیته امداد تحت پوشش قرار داد و خیلی هم خوب به او می رسیدند، مادرم خیالش از باب این پیرزن راحت شد.

در مدتی که در روستای ننه بودیم، پدر و مادرم توانستند با تلاش زیاد، خانه کوچک و زیبایی بسازند. حدود یک ماهی بود اسباب کشی کرده بودیم. غروب روز جمعه سی ام مرداد ماه در حیاط منزل نشسته بودیم، مادرم بستنی خریده بود، ما هم در حال خوردن آن بودیم، حیاط خانه نوساز ما هنوز دیوار نداشت، در روبروی منزل ما هم استخر آبی بود که پُر از آب بود و تصویر غروب خورشید در آن منعکس شده بود، مادرم نگاهی به استخر انداخت و گفت: چه غروب دلتنگی! بعد آهی کشید و ساکت شد. خیلی غمگین بود، گفتیم: مادر چیزی شده، چرا نگرانی؟ گفت: شب گذشته خواب بدی دیدم، خدا ختم به خیر کند، گفتیم : چه خوابی؟ گفت: در خواب دیدم که یک مرد هتاک و گستاخ در حالی که مقداری پیاز را با خود حمل می کرد بدون اجازه وارد منزل شد، سیلی محکمی به من زد، پیازها را گذاشت و رفت. من خیلی ناراحت شدم و گفتم: عجب آدم بی ادب و بی حیایی! در خانه خودم به من سیلی می زند، در این هنگام برادرم محمود پیشم آمد و گفت: فرشته جان نگران نباش، بیا پیش من بخواب، از خوشحالی این که برادرم را پس از سال ها دیده ام از خواب پریدم (برادر مادرم در سال ۱۳۵۵ در یک حادثه رانندگی فوت شده بود). ما هم او را دلداری دادیم و گفتیم: نگران نباش، انشاءالله اتفاقی نخواهد افتاد. پس از شام مختصری که صرف شد، خوابیدیم، نیمه های شب سر و صدا بلند شد، دیدیم عده ای پشت در هستند، می خواهند داخل شوند، اول مقاومت کردیم، در را باز نکردیم، اما وقتی مادرم سماجت آن ها را دید گفت: بروم ببینم این ها چه می خواهند، رفت در را باز کرد و گفت: این وقت شب چه می خواهید، گفتند: شما باید با ما بیایید. مادرم مقاومت کرد اما فایده ای نداشت، او را با زور بردند، ما دنبالش راه افتادیم، هر چی گریه کردیم بی فایده بود، ما را با زور برگرداندند، چند دقیقه بعد صدای رگبار همه ما را غافلگیر کرد، بلافاصله رفتیم بیرون ببینیم چه اتفاقی افتاده است، دیدیم، در فاصله صد متری منزل، تروریست های پلید، مادرم را تیرباران کردند

 

دو شب بعد از شهادت مادرم در خواب دیدم که همراه برادرم فاتح به دنبال مادرم می گشتیم. گذرمان به یک نانوایی افتاد، از مردمی که آن جا بودند، سراغ مادرم را گرفتیم، گفتند: مادرتان در آن باغ بزرگی است که در رو به رو قرار دارد. ما به طرف باغ رفتیم، در بزرگ زیبای قرمز رنگی بر آن نصب شده بود تابلویی بالای در بود که روی آن نوشته بود: «جنت» وارد باغ شدیم، مادر در حالی که لباس بسیار زیبایی را بر تن داشت، به استقبال ما آمد، ما را بغل کرد، مدتی در باغ با هم قدم زدیم، بعد گفت: بچه ها شما بروید، گفتیم: پس شما؟ گفت: این جا خانه من است، هیچ کس بدون اجازه من نمی تواند این جا زندگی کند، شما باید به خانه بر گردید. ما با دلی غمگین از مادر خداحافظی کردیم و برگشتیم.

 

انتهای پیام/

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.