پنج رمان از نویسنده کُردستانی به مرحله‎ی چاپ و نشر رسید

شناسه : 3021 21 آگوست 2021 - 12:07 7 بازدید ارسال توسط :
با حمایت اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کردستان پنج رمان از «بهروز خیریه» نویسنده‏ ی سنندجی با موضوع دفاع مقدس به مرحله ی چاپ و نشر رسید.
پنج رمان از نویسنده کُردستانی به مرحله‎ی چاپ و نشر رسید
پ
پ

به گزارش خبرنگار دفاع‎پرس از کردستان، با حمایت اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان کردستان پنج رمان از «بهروز خیریه» نویسنده‏ ی سنندجی با موضوع دفاع مقدس به مرحله ی چاپ و نشر رسید.

 

این رمانها باعنوان هایی چون: «۲۸ دی»، «راننده»، «بازمانده گروه»، «راز گونی» و «تیربارچی» به بازار کتاب راه یافته ‏اند.

 

نگاهی اجمالی به «رمان ۲۸ دی» ماجرای خانواده ‏ای است که در بمباران شهر سنندج پنج تن از اعضای آن در اثر بمباران شهر توسط هواپیماهای رژیم بعثی با هم به شهادت می‏رسند.

 

قهرمان داستان دختری است که با تحمل سختی‏ها و مشکلات فراوان بالاخره پس از طی مراحل تحصیل در بیمارستان استخدام می شود و در دوران انقلا‏ب و جنگ تحمیلی در بیمارستان خدمت می‏کند و به معالجه ‏ی مجروحان می پردازد. او سپس با ادامه‏ ی تحصیل مدرک مامایی میگیرد و در بیمارستان سنندج به کار خود ادامه می ‏دهد و اینک چهره‏ ی موفقی است که همراه همسر و دو فرزندش در شهر سنندج زندگی می کند و علیرغم جنگ شهرها و خطر بمباران شهر از سوی دشمن بعثی، حاضر نیست شهر را ترک کند و عاقبت همراه همسر و فرزندان و مادرش در بمباران ۲۸ دیماه شهر سنندج به شهادت می رسد.

 

در بخشی از این داستان آمده است:

عراق مرتب شهرهای مختلف را بمباران می‏کرد و به سوی شهرهای دورتر موشک پرتاب می‏کرد. در این حال مردم سعی می‏کردند در ساعات روز داخل شهر نباشند، حتی یک مدت که وضع بدتر شده بود عده‏ای که در روستاها فامیل و آشنا داشتند به روستاها پناه برده بودند اما زارا اینطور فکر نمی‏کرد و در برابر درخواستهای مادرش می گفت:

«کجا برویم؟ اگر ترس از مرگ است، هرجا عمر تمام شود فرا می‏رسد! غیر از آن من شیفتم. کارم را چه کنم؟ بیماران چه کار کنند؟ این زائوهای بیچاره در این شرایط امیدشان بعد از خدا به من و امثال من است!»

 

کتاب «رمان بازمانده گروه» داستان یک اکیپ تلویزیونی است که برای ثبت وقایع جنگ به جبهه رفته ‏اند. در اثر ماجرایی عجیب صدابردار گروه از اکیپ جدا می‏شود و پس از طی مشقات بسیار وقتی در خط مقدم و برفراز کوههای سر به فلک کشیده‏ ی شمالغرب کشور به گروهشان می رسد با پیکر غرقه به خون آنان مواجه می شود. همه‏ ی اعضای گروه و راهنمای ایشان در اثر بمباران دشمن به شهادت رسیده ‏اند و او تنها بازمانده‏ ی گروه است!

 

در بخشی از این داستان آمده است:
«مسعود با دقت به صورت راننده نگاه کرد. چقدر قیافه ‏اش آشنا بود؟ با خود فکر کرد: «عجیبه؟ کجا دیدمش؟»

خواست از او بپرسد کجا همدیگر را دیده‏اند اما پشیمان شد و با خود گفت: «چی رو بپرسم؟ همه مثل همند! همه بچه‏ی یک آب و خاکند. همه فرزندان یک مادرند! طبیعیه که شبیه هم باشند!»

 

کتاب «تیربارچی» داستان کارمندی است که در زمان جنگ در دو مرحله‏ی مختلف و در دو بخش از جبهه های نبرد خدمه‏ ی تیربار بوده و در هنگام حضور در جبهه هم تشویق شده و هم مجروح شده است اما اینک به دلایلی حاضر به بیان خاطرات خود نیست. عاقبت یک شب هنگام شیفت اداری دراثر اصرار یکی از همکاران جوان ماجرای تشویقی و مجروح شدنش را شرح می دهد و از رازش پرده برمی‏دارد. پیشنهاد می‏کنیم برای پی بردن به راز او این رمان را مطالعه کنید.

 

در بخشی از این داستان آمده است:

« نیروهای خودی تمام خاکریز را گرفته بودند و در سنگرهای عراقی مستقر شده بودند. امدادگران در حال جمع آوری شهدا و زخمی‏ها بودند. دو نفر امدادگر به ما نزدیک شدند، خواستند به ما کمک کنند، من حمید را به آنها نشان دادم. آنها پیکر پاک حمید را روی برانکارد گذاشتند و به طرف مواضع خودی راه افتادند. من که دیگر نای راه رفتن نداشتم. پایم هم خون ریزی کرده بود و دردش بیشتر شده بود، همانطور با رفیق امدادگرم در محل شهادت حمید روی زمین نشسته بودیم. تیربارمم که دیگر تیر نداشت در کنارم بود. در این حال فرمانده که مشغول بررسی اوضاع بود و قدم به قدم خاکریز را بررسی می‏کرد بالای سرمان رسید و به محض دیدن ما گفت:  «احسنت برادرا احسنت. اگه شما نبودین تعداد دیگری از بچه‏ ها رو از دست می‏دادیم…» و در جوابش فقط گفتیم: «حاجی این کار حمید بود. او یک قهرمان بود. یک قهرمان گمنام. »

 

کتاب «راز گونی» داستان رزمنده ای است به نام اسد. اسد اهل یکی از روستاهای شهرستان سنندج است. پسری روستایی با اخلاص و صفای یک روستایی کُرد. کشاورز و کشاورز زاده. در ده همراه پدر و برادرانش روی زمین کار می‏کرد و از همان کودکی یاد گرفته بود در درو گندم مشارکت کند، گله را برای چرا به صحرا ببرد و برای تنور هیزم و خار بوته جمع کند…

 

عاقبت اسد به جبهه می رود. در جبهه از خودش رشادت فراوانی نشان می دهد و یکبار کاری می‏کند که حتی فرماندهان با تجربه‏ی ارتشی انگشت به دهان می‏مانند. پیشنهاد می‏کنیم برای پی بردن به رشادتهای اسد این رمان را حتما مطالعه کنید.

 

در بخشی از داستان آمده است:

« از شب بعد عراقی‏ها که معلوم بود کاملا ترسیده‏اند و از واقعه‏ی آن شب جا خورده‏اند جرأت بیرون آمدن از سنگرهایشان را نداشتند و تا کوچکترین صدایی می‏شنیدند بی هدف با سلاحهای گوناگون به اطراف خودشان آتش می‏گشودند.

 

از آن پس دیگر از گشتی‏ ها و تحرکات نیروهای پیاده‏ ی عراقی در نزدیک سنگرهای خودی خبری نبود. آنها فقط مراقب این بودند که نگذارند کسی داخل مواضعشان شود و دیگر جرأت نزدیک شدن به سنگرهای رزمندگان ایرانی را نداشتند.»

 

کتاب «راننده» ماجرای سهراب دهقان است. سربازی که از تهران به خدمت سربازی اعزام شده و در واحد رزمی به عنوان راننده‏ی فرمانده گردان انتخاب می‏شود. در روزهای اول جنگ در جبهه های غرب کشور ماجراهای تلخ و شیرین بسیار می بیند اما یکبار در حین مأموریتی در دام ستون پنجم می افتد و …

 

در بخشی از این داستان آمده است:

« و حالا او را برای رانندگی فرمانده گردان در منطقه انتخاب کرده بودند و داشت به سوی نقطه ‏ای نامعلوم حرکت می‏کرد. کمی اضطراب داشت. درحالی که به جلو خیره شده بود جملات یکی از دوستانش در گوشش می‏پیچید که می‏گفت:

«اینکه آدم بدونه کجا میره و چرا میره خیلی مهمه اما وقتی ندونی کجا میری و چرا میری کارو سخت می‏کنه.»

 

حالا او چرایش را می‏دانست و با خود می‏گفت: «خوب برای دفاع از کشورمون دفاع از سرزمینمون دارم می‏رم منطقه‏ی عملیاتی. یه دیوانه‏ ی زنجیری به کشور ما حمله کرده و باید جلوشو بگیریم. این وظیفه‏ ی همه ‏ی ماست.» اما اینکه به کجا می‏رود و کجا خواهد رفت؟ نمی‏دانست. آینده برایش نامعلوم بود. گاهی احساس می‏کرد در خلائی عجیب غوطه ور است.»

 

انتهای پیام/

 

 

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.