گذری کوتاه بر زندگی «شهیده عایشه اداک»

شناسه : 845 27 آوریل 2020 - 12:46 171 بازدید ارسال توسط :

عایشه فرزند رسول و رعنا در سال ۱۳۲۷، در روستای « ژیوار» از توابع بخش «اورامان» شهرستان «سروآباد» در خانواده ای متدین دیده به جهان هستی گشود . فقر مالی و عدم وجود امکانات آموزشی، عایشه را از تحصیل و مدرسه و داشتن نعمت سواد محروم نمود. او راه کار و تلاش را در پیش […]

گذری کوتاه بر زندگی «شهیده عایشه اداک»
پ
پ

عایشه فرزند رسول و رعنا در سال ۱۳۲۷، در روستای « ژیوار» از توابع بخش «اورامان» شهرستان «سروآباد» در خانواده ای متدین دیده به جهان هستی گشود . فقر مالی و عدم وجود امکانات آموزشی، عایشه را از تحصیل و مدرسه و داشتن نعمت سواد محروم نمود. او راه کار و تلاش را در پیش گرفت و علاوه بر انجام امورات منزل و کمک به مادر، یار و یاور پدر نیز بود. عایشه وقتی به سن ازدواج رسید ، با جوانی از سادات دیار خود پیمان زناشویی بست و مرحله ی دیگری از زندگی را آغاز نمود. او بانویی متدین و همسری تلاشگر و وفادار بود.

استوار چون کوه
مدتی بود که جنگ تحمیلی شروع شده بود ، گروهک رزگاری که آشکارا برای رژیم بعث جاسوسی می کرد موجب ناامنی راه های منتهی به خطوط دفاعی را فراهم کرده بود، خیلی وقت ها، انتقال مهمات و آذوقه به وسیله ی خودرو امکان نداشت. من همراه جمعی از همفکرانم، به صورت محرمانه، امکانات را به وسیله ی قاطر از راه های مالرو به کوه «قره داغ» و دیگر خطوط نبرد انتقال می دادیم. یکی از این ماموریت ها یازده روز طول کشید، ما در این مدت طولانی به صورت شبانه روزی کار می کردیم. گروهک رزگاری فهمیده بودند که مدتی است از روستای ژیوار رفته ام، رفته بودند و به همسرم گفته بودند: شوهرت کجاست، همسرم هم بدون مقدمه با لحنی تند گفته بود: به شما هیچ ربطی ندارد که همسر من کجا رفته و چکار می کند؟ نحوه ی برخورد عایشه موجب عصبانیت فرمانده ی این گروه شده بود، او لوله ی سلاحش را روی شقیقه ی همسرم گذاشته بود، در حالی که جمعی از مردم روستا اطراف منزل ما جمع شده بودند، عایشه با صدایی بلند طوری که همه بشنوند گفته بود: اگر مردی ماشه ی سلاحت را می چکانی، بروید بمیرید، مرد آن هایی هستند که دارند از کشورشان دفاع می کنند، نه شماها که ذلیلانه دارید برای صدام مزدوری می کنید. ضدانقلاب وقتی استواری و استقامت عایشه را دیده بود با نیروهایش آن جا را ترک کرده بود. بعد از رفتن آن ها، همسرم به مردم روستا گفته بود: اگر شماها هم این گونه با این مزدوران برخورد کنید شرشان از منطقه کنده می شود و ما راحت می شویم.
ترسم فقط از خداست.
همسرم علاقه زیادی به انقلاب اسلامی داشت، از مریدان امام خمینی(ره) بود، در هر شرایطی که امکان کمک به رزمندگان اسلام برایش فراهم می شد، دریغ نمی کرد. مدتی بود، در ییلاق « هانه لار» بودیم ، نیروهای رزگاری در آن جا مستقر بودند، عایشه همیشه آن ها را نفرین می کرد.
می گفت: خجالت نمی کشند، برای صدام مزدوری می کنند و در مقابل مردمشان ایستاده اند! موقعیت جغرافیایی ییلاق « هانه لار» به گونه ای است که انجام عملیات نظامی در آن سخت و پیچیده است. در آن زمان، نیروهای سپاه چند بار اقدام به طرح ریزی عملیات به منظور تصرف « هانه لار» کردند، اما به دلیل بالا بودن ریسک کار منصرف شدند. یک روز گروهک رزگاری اقدام به جابجایی کردند، به طور موقت نیروهای خود را از این نقطه به منطقه ی دیگری منتقل کرده بودند، تا بعد از ماموریت، دوباره برگردند. همسرم وقتی می بینید، نیروهای رزگاری منطقه را تخلیه کرده اند، بلافاصله، مسافت زیادی را پیاده طی می کند، خودش را به نیروهای سپاه می رساند و می گوید: عناصر رزگاری به طور موقت از ییلاق « هانه لار» خارج شده اند، اکنون بهترین فرصت برای تسخیر این محل است. برادران سپاه، در همان روز، توانسته بودند، بدون هیج نوع درگیری و تلفاتی در ییلاق « هانه لار» مستقر شوند.
روز بعد وقتی من به ییلاق برگشتم، دیدم همه چیز عوض شده، برادران پاسدار در آن جا مستقر شده اند، تعجب کردم، چون هیچ درگیری اتفاق نیفتاده بود. موضوع را از همسرم سوال کردم، خندید، جریان را برایم توضیح داد، گفتم: عایشه! چرا این کار را کردی؟ نمی ترسی این ها دوباره برگردند و بلایی سرت بیاورند؟ گفت: من ترسم فقط از خداست، این ها که کسی نیستند.
.
عایشه و دخترم را به رگبار بستند
در ییلاق «هانه لار» بودیم، برادرم سیدعمر، که عضو سپاه بود، کسالت داشت، پیش ما مانده بود، در خیمه ای با فاصله ی چند متری از چادر ما استراحت می کرد. شب از نیمه گذشته بود، سروصدا می آمد، من تا آمدم به خود بجنبم، دیدم چهار نفر مسلح در مقابل چادر ایستاده اند، بدون مقدمه گفتند: این جا خانه ی سیدعمر است؟ بلند شدم رفتم دم در و گفتم : نه ، ضدانقلاب ها هم چند قدمی از چادر ما دور شدند، من را هم همراه خود بردند، همسرم در حالی که بچه ای در بغل داشت، از چادر بیرون آمد، به سرعت به طرف من در حال حرکت بود، شروع کرد به اعتراض، همان جا او را به رگبار بستند. من فکر کردم تیر هوایی شلیک می کنند، چون خیلی تاریک بود، فریاد زدم تیراندازی نکنید، زن و بچه این جا هستند، یکی از آن ها با قنداق اسلحه ضربه ای به سر من وارد کرد، بیهوش شدم، چیزی نفهمیدم، وقتی به هوش آمدم، ابتدا سراغ برادرم را گرفتم، چون فکر می کردم او را شهید کرده اند، مردم گفتند: برادرت سالم است ولی همسر و دخترت به شهادت رسیده اند.

« راوی خاطرات سید محمد امین اداک، همسر شهید

 

 

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.