زندگینامه شهیده حنیفه رستمی « سرباز بی سلاح»

شناسه : 1059 25 می 2020 - 10:25 212 بازدید ارسال توسط :

حنیفه فرزند محمود و ریحان در سال ۱۳۰۷، در خانواده ای متدین، در روستای « چشمیدر» از توابع شهرستان «مریوان» دیدگانش به فروغ هستی روشن شد . زمانی که به سن مدرسه رسید به دلیل نبود امکانات و فقرخانواده از نعمت تحصیل محروم شدند . او در اوان جوانی ازدواج کرد که ثمره ی این […]

زندگینامه شهیده حنیفه رستمی « سرباز بی سلاح»
پ
پ

حنیفه فرزند محمود و ریحان در سال ۱۳۰۷، در خانواده ای متدین، در روستای « چشمیدر» از توابع شهرستان «مریوان» دیدگانش به فروغ هستی روشن شد . زمانی که به سن مدرسه رسید به دلیل نبود امکانات و فقرخانواده از نعمت تحصیل محروم شدند . او در اوان جوانی ازدواج کرد که ثمره ی این ازدواج پنج فرزند بود .

 

حنیفه از عاشقان انقلاب اسلامی و از رهروان وفادار راه امام خمینی (ره) بود. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور گروهک های ضد انقلاب در کردستان، این بانوی قهرمان در مقابل گروهک ها ایستاد و با همه ی وجود به نفی عقاید و باورهای گمراه کننده ی آنها پرداخت و بدون هیچ واهمه ای آنها را مزدور بیگانگان و تاراجگرعقاید و باورهای دینی مردم معرفی کرد . زمانی که رزمندگان اسلام وارد روستای «چشمیدر» شدند که روستا را پاکسازی کنند به استقبال آنها رفت و فرزندش عبدالکریم را به عنوان پیشمرگ امام خمینی (ره) به نیروهای اسلام معرفی نمود و با دستان خود لباس رزم برتن او پوشانید.

سرباز بی سلاح

یک روز دو مرد غریبه وارد روستای چشمیدر شدند و به عنوان خریدار اشیاء عتیقه در روستا می گشتند. مادرم با دیدن آن ها مشکوک شد و گفت: این دو نفر جاسوس هستند، این ها نه ظاهرشان و نه رفتارشان به عتیقه فروش شبیه نیست. رفتار آن ها را کاملاً زیر نظر گرفت. وقتی یقین حاصل کرد که این دو نفر گروهک هستند، رفت، موضوع را به پایگاه اطّلاع داد، نیروهای پایگاه بلافاصله این دو نفر را دستگیر کردند و از آن ها اسناد فراوانی به دست آوردند، ازجملۀ این اسناد نقشه های پایگاه های سپاه در منطقه، وضعیّت نیروهای پایگاه ها، نحوۀ تردّد نیروها و… بود.

 

فرماندۀ پایگاه از این اقدام مادرم بسیار قدردانی کرد و گفت: مادر! شما کار بسیار بزرگی انجام دادید، اگر شما نبودید معلوم نبود چه اتّفاقی می افتاد. ما به وجودِ امثال شما افتخار می کنیم.

 

مادرم در جواب گفت: من سرباز بی سلاح انقلاب هستم، تا زنده ام در خدمت کشور و مردم هستم.

تدبیر صحیح

یک شب همراه خانوادۀ برادرم، شهید عبدالکریم، در خانۀ عمویم بودیم، منزلش نزدیک خانۀ ما بود، خیلی از شب سپری نشده بود که در روستا سروصدا می آمد و در کوچه رفت وآمدهای مشکوک وجود داشت، مادرم بیرون رفت، بلافاصله برگشت و گفت: منزل را ضدانقلاب محاصره کرده است، این ها دنبال عبدالکریم هستند، وقتی بفهمند در منزل نیستیم به اینجا خواهند آمد، باید عبدالکریم را به بهانه ای از اینجا خارج کنیم و به پایگاه برسانیم. لحظه ای اندیشید و گفت: عبدالکریم، سریع لباست را عوض کن، من بیرون می روم و تو را با اسم دیگری صدا می زنم، می گویم چند تا از گوسفندان به آغُل برنگشته اند، احتمالاً دوروبر پایگاه مانده باشند. بیا برویم آن ها را برگردانیم.

مادرم اسلّحۀ عبدالکریم را که یک قبضه کلاش تاشو بود، زیر لباسش مخفی کرد، رفت بیرون و برادرم را صدا زد، عبدالکریم هم در حالی که لباس عمویم را پوشیده بود و عصایی در دستش بود بیرون رفت و گفت: گوسفند نیامده که نیامده، می خواهی من را نزدیک پایگاه ببری و به کشتن بدهی؟! مادر گفت: ما کاری به پایگاه نداریم، جایی که گوسفند ها هستند، از پایگاه فاصله دارد. مادر با این تدبیر صحیح عبدالکریم را به پایگاه بُرد و خودش هم اسلّحه به دست تا صبح در پایگاه ماند و منتظر حملۀ ضدانقلاب به پایگاه بود، امّا ظاهراً دشمن فهمیده بود، فریب خورده است به پایگاه حمله نکرد.
«راوی خاطرات- ثریا ویسی فرزند شهید »
این بانوی دلاورزمانی که در مراسم ختم شهادت پسرش بود و عده ای از همرزمان عبدالکریم نیز حضور داشتند ، متوجه حضورضد انقلاب در روستا می شود که قصد دارند به منزل او هجوم ببرند و همرزمان پسرش و مهمانان او را قتل عام نمایند
.

 

بلافاصله وارد حیاط می شود و می بیند منزل به محاصره ی دشمن درآمده است و تعدادی از آنها جلو در ورودی هستند و قصد دارند وارد خانه شوند، جلو می رود و فریاد می زند از ما چه می خواهید؟ ما مراسم ختم داریم ، ضد انقلاب می گوید: ما باید وارد منزل شویم ، او در چهارچوب در می ایستد و مانع ورود آنها می شود نیروهای ضد انقلاب وقتی می بینند با وجود او رفتن به داخل غیرممکن است ، ناجوانمردانه او را به گلوله می بندند، در نهایت این بانوی شجاع در تاریخ ۲۴/۱۱/۱۳۶۰ توسط نیروهای ضدانقلاب به شهادت می رسد.

فرزندش آنروز را اینگونه تعریف می کند : مادرم هر دو دستش را به پشتِ درب تکیه داده بود تا کسی به داخل خانه وارد نشود. دربِ خانه را به رگبار بستند و مادرم که پشت در بود، بر اثر اصابت چندین گلوله از ناحیۀ شکم شدیداً مجروح شد.

بدنش بر اثر شدّت جراحت و خونریزی می لرزید ولی همچنان با استقامت ایستاده بود و تا آخرین قطرۀ خونش ایستادگی کرد، در حالی که شهادتین را به لب داشت دعوت حق را لبیک گفت و با شهادتش گروهک ها را رسوا کرد.

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

برای ارسال دیدگاه شما باید وارد سایت شوید.